محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3053

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : گويى مىبينم زنى شتابان در آمد كه گفتى خورشيد طالع بود و فرياد مىزد : « اى برادركم ، اى برادرزاده‌ام ! » گويد : پرسش كردم گفتند : « اين زينب دختر فاطمه دختر پيمبر خداست . » گويد : پس بيامد و بر پيكر وى افتاد ، حسين بيامد و دست او را گرفت و سوى خيمه گاه برد ، آنگاه حسين به طرف فرزند خويش رفت ، غلامانش نيز بيامدند كه گفت : « برادرتان را برداريد . » پس او را از محل كشته شدنش ببردند و رو به روى خيمه گاهى نهادند كه مقابل آن جنگ مىكردند . گويد : پس از آن عمرو بن صبيح صدائى تيرى سوى عبد الله بن مسلم بن عقيل انداخت و او دست خويش را بر پيشانى برد و برداشتن نتوانست ، پس از آن تير ديگرى بزد كه قلبش را بشكافت . گويد : پس از آن از هر سوى آنها را در ميان گرفتند : عبد الله بن قحطبهء طايى نيهانى به عون بن عبد الله طالبى حمله برد و او را بكشت . عامر بن نهشل تيمى نيز به محمد بن عبد الله طالبى حمله برد و او را بكشت . گويد : و نيز عثمان بن خالد بن اسير جهنى و بشر بن سوط همدانى قابضى به عبد الرحمان بن عقيل بن ابى طالب حمله بردند و او را كشتند . عبد الله بن عزره خثعمى نيز تيرى به جعفر بن عقيل بن ابى طالب انداخت و او را بكشت . حميد بن مسلم گويد : پسرى سوى ما آمد كه گويى چهره اش پارهء ماه بود ، شمشيرى به دست داشت و پيراهن و تنبان داشت و نعلينى به پا كه بند يكى از آن پاره بود . هر چه را فراموش كنم اين را فراموش نمىكنم كه بند چپ بود . گويد : عمر بن سعد بن نفيل ازدى به من گفت : « به خدا به او حمله مىبرم . » گفتمش : « سبحان الله ، از اين كار چه مىخواهى ؟ كشته شدن همين كسان كه مىبينى در ميانشان گرفته‌اند ترا بس . » گفت : « به خدا به او حمله مىبرم » و حمله برد و پس نيامد تا سر او را با شمشير